صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشقست سرم پرخمار
این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار
جان من از ناله چو طنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار
1169
هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانب بالا نظر
هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانب دریا نظر
پا بنهد بر کمر کوه قاف تا بزند بر پر عنقا نظر
تا که نظر مست شود ز آفتاب تا بشود بی سر و بی پا نظر
هست کسی را مدد از نور عشق تا فتدش جمله بدان جا نظر
آب هم از آب مصفا شود هم ز نظر یابد بینا نظر
جمله نظر شو که به درگاه حق راه نیابد مگر الا نظر
1170
رحم کن ار زخم شوم سر به سر مرهم صبرم ده و رنجم ببر
ور همه در زهر دهی غوطه ام زهر مرا غوطه ده اندر شکر
بحر اگر تلخ بود همچو زهر هست صدف عصمت جان گهر
ابر ترش رو که غم انگیز شد مژده تو دادیش ز رزق و مطر
مادر اگر چه که همه رحمتست رحمت حق بین تو ز قهر پدر
سرمه نو باید در چشم دل ور نه چه داند ره سرمه بصر
بود به بصره به یکی کو خراب خانه درویش به عهد عمر
مفلس و مسکین بد و صاحب عیال جمله آن خانه یک از یک بتر
هر یک مشهور بخواهندگی خلق ز بس کدیه شان بر حذر
بود لحاف شبشان ماهتاب روز طواف همشان در به در
گر بکنم قصه ز ادبیرشان درد دل افزاید با درد سر
شاه کریمی برسید از شکار شد سوی آن خانه ز گرد سفر
در بزد از تشنگی و آب خواست آمد از آن خانه یتیمی به در
گفت که هست آب ولی کوزه نیست آب یتیمان بود از چشم تر
شاه در این بود که لشکر رسید همچو ستاره همه گرد قمر
گفت برای دل من هر یکی در حق این قوم ببخشید زر
گنج شد آن خانه ز اقبال شاه روشن و آراسته زیر و زبر
ولوله و آوازه به شهر اوفتاد شهر به نظاره پی یک دگر
گفت یکی کاخر ای مفلسان کشت به یک روز نیاید به بر
حال شما دی همگان دیده اند کن فیکون کس نشود بخت ور
ور بشود بخت ور آخر چنین کی شود او همچو فلک مشتهر
گفت کریمی سوی بر ما گذشت کرد در این خانه به رحمت نظر
قصه درازست و اشارت بس است دیده فزون دار و سخن مختصر
1171
در بگشا کآمد خامی دگر پیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک ده همره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه دراز هر قدمی غصه و دامی دگر
پلاک من...
ما را در سایت پلاک من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ehsan
بازدید: 283
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:20