بر آستانه اسرار آسمان نرسد به

خرید بک لینک
بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص به دانک بسته شود جان او به کان نرسد علف مده حس خود را در این مکان ز بتان که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد که آهوی متانس بماند از یاران به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی برو محال مجو کت همین همان نرسد پیاز و سیر به بینی بری و می بویی از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد 911 به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد 912 نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در دامست چو درفتادی در دام کی رهات کنند نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش که کوه قاف شوی زود در هوات کنند هزار مرغ عجب از گل تو برسازند چو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست مثال شخص خیالیت بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضیت یابند ز رنج ها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند 913 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خرابست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به آب روی برو که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند
پلاک من...

ما را در سایت پلاک من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ehsan بازدید: 243 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 14:41

صفحه بندی